غزل شماره 565 مولوی دیوان شمس:

این بار من یک بارگی در عاشقی پیچیده ام

این بار من یک بارگی از عافیت ببریده ام

دل را ز خود برکنده ام با چیز دیگر زنده ام

عقل و دل و اندیشه را از بیخ و بن سوزیده ام

ای مردمان ای مردمان از من نیاید مردمی

دیوانه هم نیندیشد آن کاندر دل اندیشیده ام

دیوانه کوکب ریخته از شور من بگریخته

من با اجل آمیخته در نیستی پریده ام

امروز عقل من زمن یک بارگی بیزار شد

خواهد که ترساند مرا پنداشت من نادیده ام

من خود کجا ترسم از او شکلی بکردم بهر او

من گیج کی باشم ولی قاصد چنین گیجیده ام

از کاسه استارگان وز خون گردون فارغم

بهر گدارویان بسی من کاسه ها لیسیده ام

.............